بعضي اوقات ميرم تو حال و هواي شعر وشاعري ! اينم يکيشه...
--------------------------------------------------------------------------------
حالم گرفته بود وچشمانم خيس دل ز اضطراب صبحش ريش ريش
گفتم خدايا بده آنچه شايسته است بر من مسکين همان بايسته است
گفتم خدايا گر منم ناشايست لطف تو است بر من بد شايست
گفتم واقفم که منم نااهل لطف تو است بر من نااهل , اهل
شايسته است که کرم کني بر من معبود من نظر کني برمن
بر من گناهکار مشکين رخ تا شوم نزد تو عابدي ماهرخ
گفتم الها به حق مولا زن به حق پاره ي رسولم تن
عرضاني بدار آنچه را بهتر است بر من مسکين همان لايق تر است
من در آن حالت خواب و خمار شنيدم صدايي پر طنين , بي غبار
گفت اي دختر گلشيفته عقل و فکرت از بدن بگريخته
من شفاعت ميکنم در حال تو مي گشايم من گره از کار تو
چه , منم آن گرامي دخت ارض چه , منم درمان هر درد و مرض
گرچه تو بدعهد بودي , بي وفا هان , منم آن شافع و با صفا
حضرت حق فرموده تا درمان کنم بند پيچيده به کارت وا کنم
بانو سخن مي گفت با من دلنواز با من بد با لطف و پر سوز و گداز
چشمهايم بسته شد آرام ونرم صبح شد , صبحي زيبا و گرم
دل من آرام بود و قلبم مسرور کارها روبه راه بود و من مشعوف
بند گشاده شده بود از کارم گرهم باز شده بود از حالم
اشک شوق حلقه شده در ديده ام در شب قدر خواب حقي ديده ام
تيرماه ۸۷
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت 23:6 توسط افسونگر
|